باران مهر
ديدار با شب

دیدار با شب

ديدار با شب

می خواهم با شب حرف بزنم

با چشم های ميشی ام و دستهای تنهايم

انگار ظالم است شب

که ديوار را يارای همسايگی با او نيست

و مهربانی من در پيله تنهايی ام

                                    آواز صبح می خواند

چشمهايم را به باد می سپارم

                            تا در ميان اندوهم لانه بسازد

۰

۰

به چشم هايم گفتم

آنجا سياهی است

نگاه کن

پیچکهای مهربانی می میرند

به چشمهایم گفتم

     نیلوفر قرمز شده است

و دیگر آبی نیست

                  آسمان هم آبی نیست

و پیچکها در تنهایی دستانم می میرند

اینجا همه چیز تاریک است و احساس افسرده ی من

که صبح را نخواهد دید

و هیچکس دستی بر دیوار شکسته اش نمی کشد

اینجا تاریک است

ای پاکترین عصاره ی من

ای مهربان دوست

به مهمانی شمع بیا

و برایم روشنایی آر    که تاریک شده ام

و باز به دیدار شب می روم و تنهایی از نو سرود می خواند

انگار فریادم صدا ندارد

و ظالم است شب

باد نمی آید

راهها خوابند

-------------------------------

پروين . ع - گزيده ای از شعر ديدار با شب

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٤/۱۸ - غريب