باران مهر
دستی نبود

وقتی که چشمهای خسته ی من

تنهایی بی پناه مرا

بر شاخه ی تکیده ی بید

تماشا میکرد

دستی نبود تا-

اشکهای بی قرار گونه های مرا

با گرمترین احساس پاک کند

اینجا کنار دلتنگی هایم

سکوت هم حرف میزند

با زبان همدلی.

من مهربانی را زا او آموختم

در کلاس درسش هر چیزی حیات دارد

از خاک تا خاشاک

از نسیم تا دریا

از ابر تا آسمان

از آسمان تا خدا.......

اما تنهاییم         هنوز

تولدش را جشن میگیرد،

با لاله هایی که با آوای نی آرامش میگیرند

و با صدای پروین بیدار میشوند

انگار سالهاست با آوازهای من

آشنایند.

ای لحظه های سخت زندگانی من

در هیچ جایثانیه هایت

جایی برای ما نیست ؟

جایی که تنهایی مرا بر سفره ی عشق

پیوند میزنند

من باورم به صفر رسیده است

دیدم شبی

ستاره بخت ما خاموش میشود و

دستی نبود تا

پناهش شود.

سرخورده از قلبی شکسته فریاد میزنم

با من بمان تا

لحظه ی حضور.

پروین.ع

دستی نبود

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/۱٤ - غريب